تبليغاتX
جهان

جهان

( دیدن وحس کردن وجود داشتن است ، زندگی در اندیشه است ) شکسپیر

يك روز زندگي

      
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي

 نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها

دو روز خط نخورده باقي بود.  


  پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا

 روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه

 گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه

 انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم

 ريخت، خدا سكوت كرد.

 
به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،

 كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش

 گرفت و گريست و به سجده افتاد،خدا سكوتش را

 شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم

 رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از

 دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل

 اين يك روز را زندگي كن."  لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يكروز... با

 يك روز چه كارمي توان كرد؟ ..."  خدا گفت: "آن كس كه لذت يك

 روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته

 است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به

 كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در

 دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي

 كن."   او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در

 گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند،

 مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي

 انگشتانش بريزد، قدري ايستاد،بعد با خودش گفت:

 "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي

 دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."  آن

 وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش

 پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان

 بهوجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال

 بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....   او در آن يك روز

آسمانخراشي بنا نكرد،

 زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد،

 اما ...  

 
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد،

 روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد،

 سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او

 را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش

 نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز

 آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و

 بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.  او در

 همان يك روز زندگي كرد.  فرداي آن روز فرشته‌ها

 در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه

 هزار سال زيست!"  زندگي انسان داراي طول، عرض

 و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم،

 اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن

 است. 


  امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع

 خورشيد فردا وجود دارد!؟

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:50 توسط جهان |


 

در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا

  درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند.

 یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز

 می کرد و شروع به اعتراض می کرد :

 

-  لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس

متنفرم...!!!

 

او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند

 و این کار را

همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد!

 

هفته ها گذشت... کم کم سایر  کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند!

سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:

-    لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا

به همسرت  نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!

- منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم

ساندویچ هایم را درست می کنم !!!

 

 


 

نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها و

رنج های زندگی  شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان

حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست!

این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی تواند برای

 ما تعیین تکلیف کند.

ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم !

اگر از کیفیت آن ناراضی  هستید به جای مقصر شمردن سرنوشتتان،

تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که می خواهید بسازید و از آن لذت ببرید.

 

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید        گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:40 توسط جهان |


هميشه دانشمندان يا هنرمندان نبوده‌اند كه با انجام كارهايي كه قبلاً

كسي آن را انجام نداده و يا با خلق اثري كه مشابه آن وجود نداشته، به

 تاريخ پيوسته باشند. كلاهبرداران هم در تاريخ جايي براي خود دارند:

 


1- ويكتور لوستيگ victor lusti

سلطان كلاهبرداران تاريخ، مردي كه برج ايفل را فروخت، مسلط به پنج

زبان زنده‌ دنيا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بيش از 50 بار

بازداشت آن هم فقط در كشور آمريكا، مردي كه مي‌توانست زيرك‌ترين

قربانيانش را نيز گول بزند، در سال 1890 در بوهميا (كشور كنوني چك)

در يك خانواده متوسط به دنيا آمد و در سال 1920 به آمريكا رفت. سالي

 كه بازار سهام به شدت رشد مي‌كرد و به نظر مي‌رسيد كه همه

روز‌به‌روز پولدار‌تر مي‌شوند و لوستيگ آنجا بود كه از اين موضوع و حماقت

 ذاتي آمريكايي‌ها سود برد.


در سال 1925 و پس از انجام چندين فقره كلاهبرداري بي‌عيب ونقص و

 پرسود، ويكتور به فرانسه و شهر پاريس رفت و در آنجا شاهكار خود را

اجرا كرد. فروختن برج ايفل!


ايده اين كلاهبرداري بعد از خواندن يك مقاله كوچك در روزنامه به ذهن

ويكتور رسيد. در اين مقاله آمده بود كه برج ايفل نياز به تعمير اساسي

دارد و هزينه اين كار براي دولت كمرشكن خواهد بود.


دينگ! زنگي در سر ويكتور صدا كرد و بلافاصله دست به كار شد. ابتدا

اسناد و مداركي تهيه كرد كه در آنها خود را به عنوان معاون رياست

وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هايي با سربرگ‌هاي جعلي،

 شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌اي دولتي و محرمانه در هتل كرئون

(creon) كه محلي شناخته شده براي قرار‌هاي ديپلماتيك و مهم بود،

دعوت كرد.


شش تاجر سر وقت در سوئيت مجلل ويكتور حاضر بودند. ويكتور براي

آنها توضيح داد كه دولت در شرايط بد مالي قرارگرفته است و تأمين

هزينه‌هاي نگه‌داري برج ايفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراين او

از طرف دولت مأموريت دارد كه در عين تألم و تأسف، برج ايفل را به

فروش برساند و بهترين مشتريان به نظر دولت تجار امين و درستكار

فرانسوي هستند و از ميان اين تجار شش نفر دعوت شده به جلسه

مطمئن‌ترين افرادند. ويكتور تأكيد كرد به دليل احتمال مخالفت عمومي،

 اين مسئله تا زمان قطعي شدن معامله مخفي نگه داشته خواهد شد.


فروش برج ايفل در آن سال‌ها زياد هم دور از ذهن نبود. اين برج در سال

 1889 و براي نمايشگاه بين‌المللي پاريس طراحي و ساخته شده بود و

 قرار بر اين نبود كه به صورت دائمي باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر

 اين‌كه با ساختمان‌هاي ديگر شهر همچون كليساهاي دوره گوتيك و

طاق نصرت هماهنگي نداشت، به محل ديگري منتقل شده بود و آن

زمان وضعيت مناسبي نداشت. چهار روز بعد خريداران پيشنهاد خود را

به مأمور دولت ارائه كردند. ويكتور به دنبال بالاترين رقم نبود، ‌او از قبل

 قرباني خود را انتخاب كرده بود؛ مردي كه نامش در كنار ويكتور در تاريخ

 جاودانه شد! آندره پويسون (Andre poisson). در بين آن شش نفر،

آندره كم‌سابقه‌ترين بود و اميدوار بود كه با برنده شدن در اين مناقصه،

 يك‌شبه ره صدساله را طي كند و كلاهبردار باهوش به خوبي متوجه اين

 موضوع شده بود. ويكتور به آندره اطلاع داد كه در مناقصه برنده شده

است و اسناد جهت امضا و تحويل برج در هتل آماده امضاست. اما

همان‌طور كه تاجر عزيز مي‌داند، زندگي مخارج بالايي دارد و او يك

 كارمند ساده بيش نيست و در اين معامله پرسود با اعمال نفوذ خود

 توانسته است ايشان را برنده كند و... آندره به خوبي منظور ويكتور را

فهميد! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پويسون

 پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ايفل شد! فرداي آن روز وقتي

آندره و كارگرانش به جرم تخريب برج ايفل توسط پليس بازداشت شدند،

 ويكتور لوتينگ كيلومترها از پاريس دور شده بود. در حالي كه در يك

 جيبش پول فروش برج بود و در جيب ديگرش رشوه!
 


2- هان ون ميگه‌رن (Han Van Meegeren)



نقاش و كپي‌كننده آثار هنري، باهوش‌ترين و زبردست‌ترين جاعل

تابلوهاي نقاشي، مردي كه سر نازي‌هاي آلماني كلاه گذاشت، مردي

 كه اگر كلاهبردار نمي‌شد، بي‌شك يكي از مهم‌ترين نقاشان قرن

بيستم بود، در سال 1889 در هلند به دنيا آمد. از كودكي عاشق رنگ‌ها

 بود و در جواني با تأثير از نقاشي‌هاي دوره طلايي هلند، تابلوهاي

زيادي خلق كرد. اما منتقدان، آثار او را بي‌روح و تقليدي و تكراري ناميدند

 و ميگه‌رن سرخورده از اين برخورد و براي اثبات توانايي‌هايش به

منتقدان تصميم گرفت كه آثار بزرگان دوره طلايي همچون فرانس هالس

 (Frans Hals) و ورميه را كپي كند. ميگه‌رن با پشتكار زياد فرمول

 رنگ‌هاي قديمي و نحوه ساخت بوم‌هاي آن زمان را پيدا كرد. او كار را

شروع كرد و آن‌قدر ماهرانه اين كار را انجام داد كه تيزبين‌ترين

كارشناسان نيز از تشخيص بدلي بودن آثار ناتوان بودند و ميگه‌رن با

اطمينان كامل، در نقش يك دلال، تابلوهايش را به‌عنوان آثار كشف‌شده

دوره طلايي به مجموعه‌داران و گالري‌ها ‌فروخت. در همين دوران بود كه

اروپا درگير جنگ جهاني دوم شد.


يكي از مشتريان پر و پا قرص او، مارشال گورينگ از سران درجه اول

حزب نازي آلمان بود كه علاقه فراواني به آثار نقاشان هلندي داشت و

تعداد زيادي از كارهاي ميگه‌رن را به مجموعه خود اضافه كرد. اما زمانه

بازي ديگري را در سر داشت. آلمان‌ها در جنگ شكست خوردند و

ميگه‌رن به جرم فروش ميراث فرهنگي هلند به نازي‌ها بازداشت و در

دادگاه متهم به خيانت به وطن شد كه مجازاتش اعدام بود. ميگه‌رن در

 دادگاه واقعيت را ابراز كرد، اما هيچ‌كس حرف‌هايش را باور نكرد.

تابلوهاي جعلي در دادگاه توسط كارشناسان مورد بازبيني قرار گرفت و

همگي بر اصل بودن آنها صحه گذاشتند. هيچ‌كس باور نمي‌كرد كسي

بتواند با چنين دقت و ظرافتي اين آثار را جعل كند. ميگه‌رن از دادگاه

درخواست كرد كه وسايل مورد نيازش را در اختيارش بگذارند تا در حضور

همه يكي از آثار دوره طلايي جعل كند!


ميگه‌رن از اتهام خيانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنري به زندان

 محكوم شد و چند سال بعد درگذشت. ميگه‌رن به‌عنوان يك كلاهبردار در

 كار خود موفق بود، اما مشتري اصلي او گورينگ از او زيرك‌تر بود.

اسكناس‌هايي كه گورينگ در ازاي تابلوها به ميگه‌رن مي‌داد همگي

 تقلبي بودند!


3- فرانك ويليام آباگ‌نيل (Frank William Abagnale)‌


صاحب كلكسيوني از انواع كلاهبرداري‌ها، قاضي، خلبان، جراح و استاد

 دانشگاه! و كسي كه زندگي‌اش دستمايه ساخت فيلم «اگه مي‌توني

 منو بگير» شد، در سال 1948 در آمريكا به دنيا آمد. وقتي او 14 ساله

 بود، پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و اين ضربه روحي بزرگي براي

فرانك بود. دو سال بعد از خانه فرار كرد و به نيويورك رفت و در آنجا بود كه

 فهميد براي امرار معاش چاره‌اي به‌جز كلاهبرداري ندارد. پس از مدت

 كوتاهي او به يكي از حرفه‌اي‌ترين جاعلان چك بدل شد و چنان در كار

خود مهارت پيدا كرد كه هيچ بانكي قادر به تشخيص جعلي بودن

چك‌هاي او نبود. فرانك براي آن‌كه بتواند بدون پرداخت پول بليت با

هواپيما سفر كند، ‌با جعل كارت‌هاي شناسايي و مدرك خلباني، ‌خود را

به عنوان خلبان خط هوايي پان‌امريكن جا زد و از امتياز خلبان‌ها براي

مسافرت مجاني استفاده كرد. اين موضوع لو رفت، اما قبل از آن‌كه

 دست پليس به او برسد، به شهر جورجيا فرار كرد و با هويت جعلي

تازه‌اي، به عنوان يك دكتر در يك آپارتمان ساكن شد. از قضا در

همسايگي فرانك يك دكتر واقعي زندگي مي‌كرد و به فرانك پيشنهاد داد

 تا در بيمارستان شهر مشغول به كار شود و فرانك اين پيشنهاد را

پذيرفت و 11ماه به عنوان متخصص جراحي اطفال در آن بيمارستان به

درمان بيماران پرداخت! پس از آن به شهر لوئيزيانا رفت و با جعل مدرك

 حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلي لوئيزيانا

استخدام شد. او پس از چندماه توسط يكي از فارغ‌التحصيلان واقعي

هاروارد شناخته شد، اما قبل از آن‌كه دستگير شود، از آنجا به ايالت يوتا

 گريخت و با جعل مدرك دانشگاه كلمبيا، در دانشگاه بريگام در رشته

 جامعه‌شناسي شروع به تدريس كرد!


او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگير شد و زماني كه پليس

فرانسه اين موضوع را اعلام كرد، 26 كشور خواستار محاكمه او در

كشورشان شدند! فرانك به آمريكا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان

 محكوم شد، ولي پس از گذراندن پنج سال آزاد شد.


فرانك آباگ‌نيل هم‌اكنون به‌عنوان كارشناس خبره جعل اسناد و چك با

پليس آمريكا همكاري مي‌كند و با تأسيس شركت آباگ‌نيل و شركا به

بانك‌ها نيز مشاوره مي‌دهد!


4- حسين.ك

كلاهبردار وطني، مردي كه كاخ دادگستري را فروخت، حدود 70 سال

پيش در شهريار متولد شد. ح.ك مردي بي‌سواد ولي باهوش بود و

بي‌ترديد اگر تحصيلات مناسبي داشت، به يكي از بزرگان ادب و علم

كشور بدل مي‌شد. اما او از جواني به راهي غير از آن كشيده شد.

حسين.ك با كلاهبرداري‌هاي كوچك روزگار مي‌گذراند، اما اين كارها براي

 مردي با هوش او كارهايي كوچك محسوب مي‌شدند. تا اين‌كه يك روز

طعمه بزرگ‌ترين كلاهبرداري خود را در جلوي در سفارت انگليس شكار

كرد؛ دو توريست آمريكايي (و طبعاً احمق!) كه به دنبال خريد يك هتل در

 ايران بودند. ح.ك آنها را به دفترش كه در خيابان گيشا بود دعوت كرد و

در آنجا به آنها پيشنهاد خريد يك ساختمان بزرگ و مجلل را به قيمت

 بسيار مناسب داد. اين ساختمان، كاخ دادگستري بود كه در خيابان

خيام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستري از آن

استفاده مي‌شود. قرار بازديد از كاخ براي فرداي آن روز گذاشته شد و

ح.ك همان روز عصر به آنجا رفت و با تطميع اتاقدار وزير وقت دادگستري،

 دفتر كار وزير را براي مدت يك‌ساعت اجاره كرد. فرداي آن روز قبل از

آمدن مشتري‌ها، 200 جفت دمپايي پلاستيكي تهيه كرد و جلوي در

اتاق‌هاي كاخ كه يك ساختمان اداري محسوب مي‌شد و در آن ساعت

خالي بود، گذاشت. به اتاق وزير رفت و منتظر شكارهايش شد.

آمريكايي‌ها سروقت آمدند و ح.ك به عنوان صاحب آن عمارت، تمام

ساختمان را به آنها نشان داد و وقتي مشتري‌ها درخواست ديدن داخل

 اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپايي‌ها،

آنها را منصرف مي‌كرد. مشتريان ساختمان را پسنديدند و به پول رايج آن

 زمان 500 هزار تومان به ح.ك پرداخت كردند و خوشحال از اين معامله

پرسود، براي تحويل ساختمان 10 روز ديگر مراجعه كردند. اما همان‌جا

بود كه فهميدند چه كلاه بزرگي بر سرشان رفته است. ح.ك همان روز

 معامله، به مصر فرار كرد و بعد از چند ماه زندگي در آنجا، به ايران

بازگشت. اما در ايران بازداشت و به زندان محكوم شد و چند سال بعد از

 وقوع انقلاب اسلامي فوت كرد.


ح.ك يك كلاهبردار ذاتي بود،‌حتي در زندان! او تلويزيون زندان را به يكي از

 زندانيان به قيمت 100 تومان فروخت و وقتي آن زنداني بعد از آزادي

 تلويزيون را زير بغل زد و مي‌خواست آن را با خود ببرد، فهميده بود كه

 چه كلاهي بر سرش رفته و مضحكه بقيه شده است!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 13:8 توسط جهان |


 

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش
بگذرونى
!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:2 توسط جهان |


 

لبخند

 

بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري را مي شناسند.

اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته

شد …

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو

مي جنگيد . او  تجربه هاي حيرت آو  خود را در مجموعه ا ي به نام

لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را

اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز

نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :

مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران

بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها

 كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا

دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان

نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت

درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق 

كبريت داري؟! "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم

آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به

 نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت

اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي

توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين

دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را

نميخواهد ....

ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او

هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا

ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد 

من حالا با علم به اينكه او نه يك  نگهبان زندان كه يك انسان است به او

 لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس

اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "

 

او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و

آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم

هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر

 نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك

 شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا

بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي 

مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت

بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

 

يك لبخند زندگي مرا نجات داد ...

 

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي  زيباترين پل

ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم .

لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه

 

دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها  من

 حقيقي وارزشمند نهفته است. 

من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي

 انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با

يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و

 پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي 

دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند

وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند.

 

 

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است

 

آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني

را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟

 چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه

 نام برديم  روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي

 هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه

در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد...

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:19 توسط جهان |


شبی از آنِ رابی

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

    این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم

 می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در

 دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن

 خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:31 توسط جهان |


دستان دعا كننده

 

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.


در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.

در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.


يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...


آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.


وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.


تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.


يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.



اين اثر خارق العاده را مشاهده كنيد
انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه مسلما روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:39 توسط جهان |


 

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود !!!


هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند !!!


روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.


چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

 امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
 

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند...

روحش شاد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 14:4 توسط جهان |




كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

"
دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .

آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.



"
من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."



"
من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."



"
من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."



نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.



از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.



كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه

 

 او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.



"
من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."



"
من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."



"
من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."



سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي

 

 كشد.



شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي

 

 خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:



-
همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.



بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.



روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.



من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.



آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!

 

كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.



سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!



دراين موقع " دونا" گفت:



-
دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.
 


شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:



-
دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.



خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!



هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.



آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.



ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:



"
نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"



و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.



با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.



حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:13 توسط جهان |


 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

 

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

 

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:19 توسط جهان |