تبليغاتX
جهان

جهان

( دیدن وحس کردن وجود داشتن است ، زندگی در اندیشه است ) شکسپیر

 

لبخند

 

بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري را مي شناسند.

اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته

شد …

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو

مي جنگيد . او  تجربه هاي حيرت آو  خود را در مجموعه ا ي به نام

لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را

اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز

نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :

مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران

بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها

 كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا

دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان

نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت

درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق 

كبريت داري؟! "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم

آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به

 نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت

اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي

توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين

دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را

نميخواهد ....

ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او

هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا

ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد 

من حالا با علم به اينكه او نه يك  نگهبان زندان كه يك انسان است به او

 لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس

اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "

 

او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و

آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم

هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر

 نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك

 شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا

بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي 

مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت

بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

 

يك لبخند زندگي مرا نجات داد ...

 

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي  زيباترين پل

ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم .

لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه

 

دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها  من

 حقيقي وارزشمند نهفته است. 

من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي

 انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با

يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و

 پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي 

دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند

وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند.

 

 

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است

 

آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني

را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟

 چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه

 نام برديم  روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي

 هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه

در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد...

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:19 توسط جهان |


شبی از آنِ رابی

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

    این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم

 می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در

 دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن

 خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:31 توسط جهان |