تبليغاتX
جهان

جهان

( دیدن وحس کردن وجود داشتن است ، زندگی در اندیشه است ) شکسپیر

يك روز زندگي

      
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي

 نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها

دو روز خط نخورده باقي بود.  


  پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا

 روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه

 گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه

 انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم

 ريخت، خدا سكوت كرد.

 
به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،

 كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش

 گرفت و گريست و به سجده افتاد،خدا سكوتش را

 شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم

 رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از

 دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل

 اين يك روز را زندگي كن."  لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يكروز... با

 يك روز چه كارمي توان كرد؟ ..."  خدا گفت: "آن كس كه لذت يك

 روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته

 است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به

 كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در

 دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي

 كن."   او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در

 گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند،

 مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي

 انگشتانش بريزد، قدري ايستاد،بعد با خودش گفت:

 "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي

 دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."  آن

 وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش

 پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان

 بهوجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال

 بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....   او در آن يك روز

آسمانخراشي بنا نكرد،

 زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد،

 اما ...  

 
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد،

 روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد،

 سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او

 را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش

 نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز

 آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و

 بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.  او در

 همان يك روز زندگي كرد.  فرداي آن روز فرشته‌ها

 در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه

 هزار سال زيست!"  زندگي انسان داراي طول، عرض

 و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم،

 اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن

 است. 


  امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع

 خورشيد فردا وجود دارد!؟

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:50 توسط جهان |


 

در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا

  درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند.

 یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز

 می کرد و شروع به اعتراض می کرد :

 

-  لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد. من از کالباس

متنفرم...!!!

 

او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند

 و این کار را

همواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد!

 

هفته ها گذشت... کم کم سایر  کارگرها از رفتار او به ستوه آمدند!

سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:

-    لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا

به همسرت  نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!

- منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم

ساندویچ هایم را درست می کنم !!!

 

 


 

نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها و

رنج های زندگی  شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان

حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست!

این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی تواند برای

 ما تعیین تکلیف کند.

ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم !

اگر از کیفیت آن ناراضی  هستید به جای مقصر شمردن سرنوشتتان،

تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که می خواهید بسازید و از آن لذت ببرید.

 

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید        گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:40 توسط جهان |